عکاسی از جنگ با طعم مرگ!
در عکسهای او جنگ صرفا یک میدان مبارزه نبود؛ بلکه نمایش فضایی پیچیده از ترس، امید و فرسایش بود. او در روایتی معروف، تجربهاش از جنگ هشتساله را اینگونه روایت میکند: «گاهی اوقات احساس میکردم لاشخورم؛ چون با هلیکوپتر به هر جا که کشتوکشتار بود میرفتیم؛ عکس میگرفتیم و پیکرها را جمع میکردیم. در طول جنگ دستمالی داشتم که همیشه همراهم بود. این دستمال را بارها شستهام؛ به آن گلاب زدهام، اما کماکان بوی مرگ میدهد. احساس میکنم دیگر هیچ چیز مرا نمیترساند. هیچ چیز حیرتزدهام نمیکند. من نهایت آن را دیدهام...» پس از پایان جنگ، گلستان همکاری خود را با رسانههای بینالمللی ادامه داد و در نهایت، عکاسی از جنگ، جان او را گرفت. کاوه گلستان در سال ۱۳۸۲، هنگام تهیه گزارش از یک عملیات بمبگذاری در عراق، بر اثر انفجار مین جان خود را از دست داد.
تمرکز او در ثبت روزهای جنگی بیشتر انسانمحور بود و به نظر میرسد تلاش میکرد بیشتر چهرهها را ثبت کند تا سلاحها یا صحنههای نبرد؛ رزمندهای خسته، چهره یک شهید، کودکی سرگردان یا خانوادهای آواره.

برای گلستان، عکاسی مساوی با بیان بیکموکاست حقیقت بود. خودش نیز مشخصا در معرفی خود گفته بود: «من کاوه گلستان هستم، نه بالا، نه پایین، نه چپ، نه راست، فقط برای ثبت واقعیت به دنیا آمدم، این حقیقت است که رنج میکشد.»

با آغاز جنگ ایران و عراق، گلستان یکی از عکاسهایی بود که راهی منطقه جنگی شد. عکسهای او در کنار بسیاری دیگر از قابهای بهجامانده از جنگ، راویان صادق آن روزها هستند. برای او صداقت در روایت مهمتر از ثبت صحنههای تلخ و دردناک بود: «میخواهم صحنههایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد و امنیت تو را خدشهدار کند و به خطر بیندازد. میتوانی نگاه نکنی، میتوانی خاموش کنی، میتوانی هویت خود را پنهان کنی، مثل قاتلها، اما نمیتوانی جلو حقیقت را بگیری، هیچکس نمیتواند.»

کاوه گلستان را اغلب به صراحت در بیان حقیقت میشناسند. تصاویر او بعدها به بخش مهمی از حافظه تصویری ایران تبدیل شدند و توانستند روایتگر مهمی از زندگی اجتماعی مردم، انقلاب و جنگ باشند. گلستان پیش از انقلاب با مجموعه عکسهای «شهر نو»، «کارگران» و «مجنون» عکاسی اجتماعی را تجربه کرد و در دوران انقلاب و روزهای جنگ ایران و عراق، شهرت خود را بیشتر کرد.

در عکسهای او جنگ صرفا یک میدان مبارزه نبود؛ بلکه نمایش فضایی پیچیده از ترس، امید و فرسایش بود. او در روایتی معروف، تجربهاش از جنگ هشتساله را اینگونه روایت میکند: «گاهی اوقات احساس میکردم لاشخورم؛ چون با هلیکوپتر به هر جا که کشتوکشتار بود میرفتیم؛ عکس میگرفتیم و پیکرها را جمع میکردیم. در طول جنگ دستمالی داشتم که همیشه همراهم بود. این دستمال را بارها شستهام؛ به آن گلاب زدهام، اما کماکان بوی مرگ میدهد. احساس میکنم دیگر هیچ چیز مرا نمیترساند. هیچ چیز حیرتزدهام نمیکند. من نهایت آن را دیدهام...»

پس از پایان جنگ، گلستان همکاری خود را با رسانههای بینالمللی ادامه داد و در نهایت، عکاسی از جنگ، جان او را گرفت. کاوه گلستان در سال ۱۳۸۲، هنگام تهیه گزارش از یک عملیات بمبگذاری در عراق، بر اثر انفجار مین جان خود را از دست داد.


ارسال نظر